تبليغاتX
درد عشق

درد عشق

اگه قرار باشه یه روز فراموشت کنم بدون همون روز ،روز مرگ منه

اگر اشکی در چشمانت بودم...

من اگر اشکي در چشمانت بودم گريه مي کردم وبر روي صورتت جاري فرود مي آمدم و به

گونه هايت آنقدر جاري مي شدم وبوسه مي زدم تا همانجا جان مي سپردم اما اگر تو قطره ي

اشکي در چشمان من بودي هيچ وقت گريه نمي کردم تا تو را از دست ندهم...

 

 ای کاش اشک بودم تا :  توی  چشمات  متولد  بشم...

                              روی گونه هات زندگی کنم...

                                و رو لبهات بمیرم...


 

نوشته شده توسط عمران در ساعت 17بی خوابی | لینک ثابت


اولین عشق تا ابد خواهد ماند...


ــ مثل ساحل آرام باش تا مثل دریا بی قرارات باشند...

ــ یه بار از کنار دریا عبور کردی یک عمر امواج برای بوسیدن جای پات میرن و میان...

ــ در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هر چه قدر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد...

ــ یکی در آرزوی دیدن توست,یکی در حسرت بوسیدن توست,ولی من ساده و بی ادعایم,تمام

   هستی ام خندیدن توست...

ــ در زندگی بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شیشه می کوبی ابر باش تا منتظرت

   باشن که بباری...

ــ محبت مثل یک سکه می مونه که اگه بیفته تو قلک قلب دیگه نمیشه درش آورد اگرم بخوای

   درش بیاری باید اونو بشکنی...

ــ بزرگی را گفتند زندگی چند بخش است؟

   گفت:دو بخش:کودکی وپیری.

   گفتند پس جوانی را چه شد؟

   گفت:با عشق ساخت.با بی وفایی سوخت.با جدایی مرد.

ــ  مرگ آن نیست در قبر سیاه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو محو شوم...


 

نوشته شده توسط عمران در ساعت 17بی خوابی | لینک ثابت


تنهایی


 

نوشته شده توسط عمران در ساعت 19بی خوابی | لینک ثابت


 

 

 

همیشه عاشق شعر هایی بودم که توش با کلمه چشم بازی شده .  نمی دونم چرا ؟ ولی همینو میدونم که چشم در راه عاشقی نقش بزرگی ایفا می کنه . این اولین شعری است که از "چشمهای تو " تو وبلاگم می ذارم از یه عاشق: 

 

چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو

 

                                              نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو

 

به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم

 

                                             دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو

 

و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را

 

                                         اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو

 

تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم

 

                                               به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو

 

شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله

 

                                           و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو

 

 

باغ زیتون داری انگاری میون چشمهات                   زنده می مونه مگه چیزی بدون چشمهات؟

 بد به حال اونکه می شه باز اسیر اون نگات          اون که می افته به دام چند و چون چشمهات

چشماتو از آبی دریا گرفتی یا درخت؟                           قاتی ِ سبزآبی ِ رنگین کمونه چشمهات!

 انگاری هرکی میاد اونجا یه جوری گم میشه                 جنگلهای وحشی مازندرونه چشمهات!

انگاری هرکی میاد اونجا یه جوری مرده, نه؟               احتمالا میدون عاشق کشونه چشمهات!

چند تا عاشق کشتی اینجوری لبات قرمز شده؟            خون چند تا عاشقه روی کلون چشمهات؟

بد نگام کردی نگات مثل یه عاقل به سفیه                جونمو از من بگیر اما به جون چشمهات..

من همیشه مخلص اخمهای ناجور توام                   آخ....نمیفهمم چی میگی با زبون چشمهات

انگاری این شوخیام باز داره کار دستم میده                    آخه میبینم بازم لبریزه خون چشمهات

هر چی گفتم شوخی بود اما این جدی                        دوست داری یکی بیاد بله برون چشمهات

                                دوست داری یکی بیاد بله برون چشمهات

 

 

اسرار عاشقی


رودخانه ها را نمی شود مخفی کرد !

درختها را نمی توان پنهان کرد !

ممکن نیست خورشید را در تاریکی گم کنیم !

یا آسمان را در گنجه بگذاریم !

قفس راه فراموشی پریدن نیست ! پرنده پریدن را از یاد نمی برد !

همین گونه اند اسرار حتا اگر در زیر خاک هم پنهانشان کنی ، روزی سبز می شوند !

وقتی تو رادر خاک می کاشتیم، می دانستم ...
روزی دوباره سبز می شوی و در قلبم شکوفه خواهی داد
 
 
 
 
 

نقش حقیقت

 

امشب دلم میخواهد
به كسی بگویم" دوستت دارم"
تو نهراس و آنكس باش
بگذار با هر آنچه در توان دارم
همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم
بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه
لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواند
بگذار همچون معشوقی كه برای وصال معشوقش
جان میدهد برایت جان دهم
بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم
و تو را ستایش كنم
بگذار در تاریكی به تو لبخند بزنم
نگذار زمان از دستم برود
و تو را درنیابم
میخواهم بیندیشی كه همین امشب
غیر از من كسی دیوانه تو نیست
هرچند كه جاهلانه فكری باشد
كمی بیشتر با من
و همین امشب بگذار خیال كنم
كه جز تو كسی نیست
همین یك امشب را بگذار نقش بازی كنم
نقش حقیقت را ...
همان كه دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین كرده ام

 
 
 

من به این ایمان دارم !

 

خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان !
اضطراب‌های بزرگ ، غم‌ های ارجمند و حیرت‌های عظیم را به روحم عطا کن ،

لذت‌ ها را به بندگان حقیرت بخش ..

اگه تا الان عاشق شدین ، ممکنه به خودتون گفته باشین عشقی که من دارم از همه عشقای دنیا بزرگتره . یا اینکه کسایی رو دیدین که این حرفو زدن و آدمایی رو میشناسین که فکر میکنن عشقشون پاک ترین و بزرگترین عشق دنیاست. نمیگم اینطوری نمیتونه باشه چون بلاخره یه عشقی از بقیه عشقا داغتره . اما اگه یه حساب سر انگشتی بکنیم می بینیم که به اندازه تمام آدمای دنیا ( چه آدمای زنده و چه آدمای مرده و مابقل ما ) عشق وجود داشته و داره . حالا با وجود بیشتر از شش میلیارد آدم که در حال حاضر دارن رو زمین زندگی میکنن و تعداد بیشتری آدم که الان دیگه زنده نیستن و همه اونا عاشق بودن و هستن بازم به این موضوع ایمان دارین که عشقتون از همه عشقا بزرگتره ؟

نه تنها آدما که با حسابی که کردیم میشن حداقل 12 میلیارد ، بلکه تمام موجودات زنده روی زمین و خارج از زمین هم جزو عشاق میشن .

خوب ...

منظورم از این حرفا این نیست که بگم دارن اشتباه میکنین یا اینکه دروغ میگن .

بلکه برعکس !

میخوام بگم بیشتر این آدما راست میگن . تقریبا همشون مزه عشقو جشیدن و اونو فهمیدن و میدونن که عاشق شدن و به نظر من همه اونا بزرگترین عشاق دنیا هستن  چون نمیشه عشقی رو با عشق دیگه مقایسه کرد .

 

مطمئن باشید عشق شما بزرگترین عشق دنیاست !

همینطور که من مطمئنم !

همونطور که لیلی و مجنون و خسرو و شیرین بودن .

همونطور که پدر و مادر شما بودن و همونطور که فرزندان شما خواهند شد .

 

عشق من بزرگترین عشق تمام عالم است ...

و من به این ایمان دارم !



 

 

تو را دوست ...



تو را دوست ندارم !
نه
دوستت ندارم
اما هنگامی که نیستی
غمگینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند
رشک می برم
تو را دوست ندارم
اما نمیدانم چرا
آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند
وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهایی که دوستشان دارم
بیشتر شبه تو نیستند
تو را دوست ندارم
اما هنگامی که نیستی
از هر صدایی بیزارم
حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها
طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند
تو را دوست ندارم
اما چشمان گویایت
با آن آبی عمیق و درخشان
بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد
آه میدانم که دوستت ندارم
اما افسوس دیگران دل ساده ام را
کمتر باور دارند
و چه بسا به هنگام گذر
میبینم که بر من میخندند
زیرا آشکارا مینگرند
نگاهم به دنبال توست
 
 

برای تولدت ...

 

 

برای تولدت...

يك نفر هست

كه بي بهانه گريه مي كند

تا اشك هاش برسد بر گونه هاي خيس تو

اشك من

خيسي چشمانم

باران مي آيد ؟

يا نه ، بغض فرو نخورده با تلنگر چشمان

هديه اي است تا  باور كني يك نفر هست

كه هنوز شب هاش خواب همان ديروز ها را مي بيند

...

تا پيچيده نشود قسمت زندگيش

براي من

و لبخندش با گل هاي روسريش ست مي شود

كه گل و لبخند

و رنگ قرمز گونه هاش همان شب های پرخاطره بی خاطره را خاطرم بياورد

 

...

يك نفر هست

كه بي آسمان چشمان تو
هواي كدام سرزمين را نفس بكشد

و پرنده هاش بال سپيد خود را كجا

به نمايش انديشه ها بگذارند

همه شعر هام

با واژه هاي اسم تو نفس مي كشند

و انديشه

زبان خامي است كه با چشمان تو ...

تو

پخته ميشود

يك نفر هست...

همیشه یه نفر هست ...

 

 

  سلام گلم


   برگای سفید زمستان رو دیدی رو شاخه های سیاه ؟
   گاهی اوقات گرمتر از اونی ام که تو فکر میکنی با وجود همه سردی ها ...

   و
   سایه سیاه یه درخت بزرگ و سرسبز رو دیدی توی یه روز آفتابی ؟
   بعضی روزا بیشتر از اونی که فکر میکنی روزگارم سیاه ِ توست ...

   حتی بیشتر ساعتهام رنگ تو رو دارن . باور کن !
   نه ! رنگ که نه ! بوی تو رو دارن ! به مشام میرسن . تو ریه هام میرن و میان ...
   هـی میرن و میان !

   ثانیه ها ؟
   آره ! اونام درگیر همون هستن و نمیدونم چرا میچرخن و اصلا سرگیجه نمیگیرن با وجود اینکه میدونن    همیشه باید دور مرکز بچرخن ...
   دور مرکز ...

   میمونه رنگ های دور و برم که میدونی با رنگ و نقش سر و کار دارم !
   هر طرحی میزنم میگن بازم مث هموناییه که ۸ - ۹ ماهه پشت هم داری میزنی ...
   میگن آخه چته که از این رو به اون رو شدی ؟

   جوابی ندارم !
.
.
.

   نه برای روزام / نه ساعتام / نه ثانیه هام و نه رنگ ها و بوهایی که باهاشون سرو کار دارم

 

   جوابی ؟
   نــــدارم !

   ...   باز بپرس چته   ...


 

ماهی خسته من

 

 

چشاي  آبي تو مثل يه در يا مي مونه                     دل خسته ی من مثل یه ماهی می مونه

ماهی خسته ی من می خواد تو دریا بمونه               ماهی خسته ی من نذار که تنها بمونه

ماهی دوست داره خونه اش همیشه تو دریا باشه        بوسه بر موج بزنه کنار ماهی ها باشه

ماهی خسته ی من می خواد که تنها نباشه                ماهی خسته ی من بذار تو دریا بمونه

ماهی اگه تنها باشه خسته و دلگیر می شه               ماهی تو دریا نباشه اسیر ماهیگیر می شه

نکنه یکی بیاد چشمات و از من بگیره ؟                  ماهی دل بمیره دریا تو ماتم بگیره

ماهی خسته ی من نذار که تنها بمونه                     ماهی خسته ی من نذار که تنها بمونه

 

 

عشق


سلام

هندوها ميگن آدما و همه موجودات زنده درسته كه ميميرن اما روحشون هميشه زندس و در تناسخ . يعني از جسمي به جسم ديگه ميره !
به نظر من يه جورايي درست ميگن ! با استدلال اونا همه موجودات زنده روح دارن ! خوب اگه روح از موجود زنده اي به موجود زنده ديگه منتقل بشه يعني همشون روح دارن. سوالات زيادي اين وسط پيش مياد كه هيچ كدوم به جذابي اين نيست كه اين روح چقدر بايد تجربه كسب كنه تا بلاخره به استراحت ابدي برسه . اينجاست كه يه خورده دل آدم واسه اين روح ميسوزه . بيچاره چقدر بايد زنده بشه و بميره و چقدر دنيا رو دور بزنه تا برسه به آخرش !

حالا فكر ميكنيد اين روح از چي تشكيل شده ؟ از آتش ؟ از باد ؟ از نور ؟ از خلاء ؟ ...
به نظر من از عشق ! خدا وقتي آدمو آفريد يه فوت جانانه توي وجود بي روحش زد تا از جاش بلند بشه و بهش تعظيم كنه ! قسمتي از وجود خودشو عاريه داد به آدما كه از نسلي به نسل ديگه داره منتقل ميشه . عشقي كه بلاخره بعد از اين همه دور زدن تو دنيا و بين آدما و تجربه هاشون و دوستي هاشون و نفرتهاشون بلاخره بر ميگرده ميره جاي اولش !!!
همون جايي كه ازش اومده ! وجود بي نهايت پاك خدايي كه همه ما با فوتي از اون زنده شديم و داريم اينجا ميچرخيم و مي خوريم و ميسازيم و خراب ميكنيم ...
حالا !! اين روح پاك گرچه يه خورده با روح شيطان كه اونم در هر صورت قسمتي از وجود خداست آميخته ميشه و تو اين دنيا كه جولانگاهي از حضور دو روح بزرگ يعني خدا و شيطانه ناپاك همراه ميشه ، اما بلاخره برميگرده ميره به سرچشمه !

......

مي فهميد چي ميگم ؟ درست مث دريايي كه آب بارون رو ميفرسته رو زمين و آب بيچاره همه دنيا رو دور ميزنه . يه مدت تو هواست و هنوز ابره و بعدش ميره رو زمين و هر قطرش يه كاري ميكنه ! يكي تشنه اي سيراب ميكنه و ديگري مستقيم مي افته تو لجنزار بد بو و متعفن ! اما نهايتش و بلاخره باز ميگرده و ميره تو دريا ! ممكنه هزاران سال طول بكشه اما بلاخره بر ميگرده به سرچشمه !

......

من و تو هم قسمتي از وجود خداييم كه هركدوممون يه جايي فرود اومديم بدون اراده براي انتخاب مكان فرود . اما مطمئن باشيد اگه وظيفمون رو درست انجام بديم ( حالا هرچي كه هست ، اعم از سيراب كردن يه تشنه يا آبياري يه درخت و يا شستن ديوار يك چاه فاضلاب ) بلاخره بر ميگرديم به جايي كه ازش اومديم و اونقدر پاك ميشيم كه ميشيم خود دريا و ونه قطره ! ديگه اسمي جز دريا رومون نيست !
پس تا ميتونيم عشق بورزيم و عاشقانه زندگي كنيم چون وظيفه اي جز اين نداريم و خدا همينو ازمون ميخواد . مثل خودش !! كه عشق نابه !!! ناب ناب ! مثل خودمون ...


 

نوشته شده توسط عمران در ساعت 16بی خوابی | لینک ثابت


اگر هنوز شب های بارونی یادت مونده باشه

برات قصه میگم...

نمی دونم شب های بی ستاره رو به یاد داری یا نه؟!

اما میخوام برات لالایی بگم...

میخوام اینقدر بنویسم٬ بخونم

تا بالاخره بگی دوستم داری...

فاصله بین ما رنگین کمانی است هفت رنگ...

تو شب ها زود می خوابی بدون لالایی...

من شب ها دیر می خوابم با اشک های مهتابی...

تو روزها می گی و می خندی...

من روزها می گریم و می نویسم...

یادته... یادته چقدر برات نوشتم تو فقط مال منی؟؟؟

یادته بهت گفته بودم وجودم برای تو؟؟؟

یادته چقدر برات نامه نوشتم؟؟؟

نگو... نگو که یادت نمیاد...

تو خودت بودی که می گفتی

شب های بی انتهای عشق را نباید فراموش کنی...

نباید بری و من رو برای همیشه فراموش کنی...

قصه بگم یا نگم؛ برام نمی خونی!!!...

بگم یا نگم دوستت دارم؛ برام نمی مونی!!!...

بگم دلم برای تو٬ فدای تو؛ دوستم نداری!!!...

اما این بار نوشتم که بگم:

چشم هایم برای تو........

 

 

 

 

 

 

یه جورایی باز دلم گرفته... نمی دونم چرا...

نمی دونم چرا وقتی به تو فکر می کنم

یهویی از دنیا می پرم...

فکرشو کردی وقتی تو ساحل قلبم راه میری...

فکرشو کردی وقتی که تو دریای اشکام شنا می کنی...

یا وقتی که تو آسمون چشمام پرواز می کنی...

یا وقتی که شبها به خوابم میای

و به درددل هام گوش میدی...

یا وقتی که با اشک چشمام وضوی عشق می گیری...

یا وقتی که به نقاشی طلوع زندگیم٬ سفید پوشی...

و به نقاشی غروب زندگیم٬ سیاه پوش...

میدونی آروم میشم...

میدونی آروم میشم اما نه به آرومی روزهای دریا...

میدونی آروم میشم اما نه به آرومی شب های صحرا...

فقط به آرومی با تو بودن...

 

 

 

 

 

 

 

خدا چرا دلِ منو شکستن؟؟؟

چرا دستایِ عشقمو به زندگی نبستن؟؟؟

دارم می سوزم...

چرا رها کردی میونِ راهم؟؟؟

می خوام بمیرم ولی بی گناهم...

دارم می سوزم... دارم می سوزم...

بذار بسوزم...

 

 

 

 

 

 

اگه بگم قول می دم تا همیشه باهات باشم...

اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم...

اگه بگم تو آسمون عشق من فقط تویی...

اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی...

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم...

اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم...

اگه بگم ماه منی٬ هر نفس راه منی...

اگه بگم بال منی٬ لحظه ی پرواز منی...

میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال...

میشی برام باغبون میوه های تشنه و کال...

میشی برام ماه شبای بی سحر...

میشی برام ستاره ی راه سفر...

ولی بدون هر جا باشی یا نباشی...

مال منی....

 

 

 

 

 

 

توی روزگاری که دل واسه ی شکستنه

قیمتِ طلایِ دل قدرِ سنگ و آهنه

بینِ این همه غریبه یه نفر مثلِ تو میشه

آشنایی که تو قلبم می مونه واسه همیشه

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه؟

با صبوری با منِ دلخسته سازش می کنه؟

تو نباشی نمی خوام لحظه ای رو سَر بکنم

نمی دونم بعدِ تو من کیو باور بکنم

نمی تونم نمی تونم که تو رو رها کنم

بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم؟

 

 

 

 

 

 

 

 

از یک عاشقِ شکست خورده پرسیدم:

بزرگ ترین اشتباه؟

گفت: عاشق شدن...

گفتم: بزرگ ترین شکست؟

گفت: شکستِ عشق...

گفتم: بزرگ ترین درد؟

گفت: از چشمِ معشوق افتادن...

گفتم: بزرگ ترین غصه؟

گفت: یک روز چشم های معشوق رو ندیدن...

گفتم: بزرگ ترین ماتم؟

گفت: در عزای معشوق نشستن...

گفتم: قشنگ ترین عشق؟

گفت: شیرین و فرهاد...

گفتم: زیباترین لحظه؟

گفت: در کنارِ معشوق بودن...

گفتم: بزرگ ترین رویا؟

گفت: به معشوق رسیدن...

پرسیدم: بزرگ ترین آرزوت؟

اشک توی چشماش حلقه زد و با نگاهی سرد گفت:

مرگ....

 

 

 

 

 

 

روزی به سراغ من آمد و چند شاخه گل سرخ به من داد...

آنقدر خوشحال بود که خودش را در آغوشم انداخت و گفت:

بگو دوستت دارم؟

او را محکم در آغوش گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...

روزی دیگر به سراغم آمد و شاخه گلی به من داد و گفت:

فقط امروز بگو دوستت دارم؟

دستهایش را در دست گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...

چند روزی گذشت و او در بستر بیماری افتاد.

با چند شاخه گل زرد به سراغش رفتم و گفت:

فقط امروز بگو دوستت دارم؟

بوسه ای بر لبانش زدم ولی نگفتم دوستت دارم...

چند روزی گذشت و به سراغش رفتم...

دیدم پارچه ی سفیدی روی صورتش کشیدند...

پارچه را کنار زدم و تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم...

 فریاد زدم:

دوستت دارم... چون اگر وجودت نبود زندگی هم نبود...!!!

 

 

 

 

 

 

اینو بدون...

بدون براش مهمی...

اگه یه روز دیدی که وقتی داری میری برمی گرده و

با عجله می یاد سمتت:

بدون براش عزیزی...

اگه روز دیدی وقتی داری می خندی برمی گرده و نگات

می کنه:

بدون واسش قشنگی...

اگه یه روز دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و

میاد باهات اشک می ریزه:

بدون دوستت داره...

اگه یه روز دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی

ترکت می کنه:

بدون عاشقته...

اگه یه روز دیدی وقتی داری ترکش می کنی

برات فقط سکوت می کنه:

بدون دیوونته...

اگه یه روز دیدی که از نبودنت داغون شده:

بدون براش همه چی بودی...

اگه یه روز دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله:

بدون بدونِ تو می میره...

اگه یه روز دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده:

بدون بدون تو مرده.......

اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه

سفید روش کشیدن:

بدون واسه خاطر تو مرده..........!!!.........

 

 

 

 

 

 

در آتش نگاه تو تبخیر می شوم

بارانیم ز شوق تو٬ تکثیر می شوم

حرفی٬ گلایه ای٬ غزلی٬ لب فرو مبند

در دامن کلام تو تعبیر می شوم

گفتی اجاق حوصله ام سرد می شود

وقتی من به پای تو زنجیر می شوم

آخر تمام بودن من با تو بودن است

بی تو از وجود خودم سیر می شوم

از ابرهای خسته٬ باران امید نیست

در بارش نگاه تو تطهیر می شوم

شاید هنوز قافله ای در پی من است

تا در کجای عشق زمین گیر می شوم

گفتم غزل به شام تو گویم عجیب نیست

گر با خطوط شعر خودم پیر می شوم...

 

 

 

 

 

 

چی بخونم وقتی چشمام از حضورِ گریه خیسه؟

وقتی هیچ کس نمی تونه غصه هامو بنویسه!

چی بخونم وقتی قلبت منو از تو قصه رونده؟

وقتی که به جز یه سایه کسی پیشِ من نمونده!

چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره؟

وقتی هیچ کس نمی تونه تو رو پیش من بیاره!

شبِ بی نفسی٬ شبِ بلندِ تنهایی!

تو که همنفسی٬ بگو کجای دنیایی؟

شبِ گریه ی من٬ شبِ سیاهِ بیداری!

غمِ رفتنِ تو٬ شده یه دشنه ی کاری!

چی بگم وقتی ترانه بی تو جلوه یی نداره؟

وقتی آواز من تنها توی کوچه جا می ذاره!

وقتی توی آسمونم چشمکِ ستاره ای نیست!

وقتی که برای بغضم جُز شکستن چاره ای نیست!

چی بخونم وقتی هیچ کس منو از خودم ندزدید!

وقتی غربتِ صدامو کسی غیرِ تو نفهمید!

شبِ بی نفسی٬ شبِ بلندِ تنهایی!

تو که همنفسی٬ بگو کجای دنیایی؟

شبِ گریه ی من٬ شبِ سیاهِ بیداری!

غمِ رفتنِ تو٬ شده یه دشنه ی کاری!!!

 

 

 

 

 

 

شبی که رفتی در خیابان نشستم گریه کردم...

از غم دردی که دیدم بی تو هستم گریه کردم...

خواستم از آرزوهای دلم حرفی بگویم...

چون نبودی باز با یادت نشستم گریه کردم...

از غرورم کوه ها را زیر پایم می نهادی...

مم برایت این غرورم را شکستم گریه کردم...

گرچه لبخندی زدم گفتی «خداحافظ» ولی من...

تا تو رفتی عقده ی دل را گسستم گریه کردم...

خواستم چون لحظه ای از دیدنت غافل نگردم...

چشم را پشت سرت دیگر نبستم گریه کردم... 

 

 

 

 

 

 

گفتم غم تو دارم... گفتا غمت سر آید...

ترسم بر این صبوری... عمرم به آخر آید...

زندانی ام خدایا... زندانی نگاهش...

تا قاصد رهایی... آیا کی از درآید...

با اشک می سپارم... شب را به یاد چشمت...

امشب گذشت بی تو...

تو مرا می فهمی...

من تو را می خواهم...

و همین ساده ترین قصه یک انسان است...

تو مرا می خوانی...

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم...

و تو هم می دانی...

تا ابد در دل من می مانی...

 

 

 

 

 

 

می میرم بی تو اگه ازت یه لحظه جدا شم

به خاطرت روی زندگیم شده خط می کشم

التماست می کنم٬ اشکامو می ریزم به پات

غرورمو میشکنم٬ جونمو می کنم فدات

نگو میرم از پیشت٬ نگو برات مهم نیست گریه هام

نگو خودتم بکشی دیگه نمی مونم باهات

نگو برو گمشو ٬ نگو کاری ندارم باهات

نگو فاصلمون شده از آسمون تا زمین

دیگه خوابشو ببینی که ما با همیم

اگه منت داره می کشم از چشات

هر کاری می کنم تا بمونم باهات

ببین محاله من بگم تو رو دوست ندارم

یا که بخوام صفحه پشت سرت بذارم

کم نیست٬ خیلی وقته دوریتو تحمل کردم

تو میگی حتی یه بارم بهت فکر نکردم

خیالی نیست من به این بی وفاییات عادت کردم

بشین نگاه کن٬ ثابت می کنم که چقدر دوست دارم

تا عمر دارم محاله تنهات بذارم

نشد یه شب بخوابم اسمتو روی لبهام نیارم

برای بار هزار و چندم می گم: پیش تو من خیلی کمم...

حقم داری دوسم نداشته باشی٬ تو یه فرشته ای و من یه آدمم

تو خیلی خوبی و من خیلی بدم

می دونم ته دلت بهم میگی ازت متنفرم

یه فرشته اگه منو ببخشه

دیگه اشک از چشام نمی درخشه

منو ببخش٬ اشتباه کردم٬ غلط کردم

نفهمیدم چی کار کردم٬ خطا کردم

منو ببخش نازنینم من گناه کردم

می میرم اگه بگی: من هنوز عشقتو باور نکردم...

 

 

 

 

 

 

تو مال من بودی چی شد ازم جدا شدی؟

چرا زدی زیر قولت بی وفا شدی؟

گفتی من دلتو شکوندم حالا می گم ببخشید

تو به بزرگی خودت ببخش این دل عاشق دیوونت نفهمید

یکی داره بین من و تو آتیش می سوزونه

چشم نداره ببینه من شدم دیوونه

دارم می گم من بی تو هیچم گم میشم توی دیوونگی

این دفعه رو باید ببخشی تو بکن مردونگی

درسته که پیش چشمات خیلی کمم

چی کار کنم تو دنیا فقط دیوونگی رو بلدم

نرو... نذار قلبم توی غم دوریت بسوزه

نذار این بار بشم توی امتحان عشقت رفوزه

ثابت می کنم توی دنیا هیچکی مثل من تو رو دوست نداره

تو هم دست نزن به سینه ی این عاشق آواره

قول می دم جبران کنم برگرد پیشم دوباره

می میرم اگه بشنوم بگی دلم دیگه دوست نداره

نگو به من گریه زاریتم فایده نداره

این کارا روی من دیگه اثر نداره

اشکام نداره توی چشمام می درخشه

خدا کاری کن منو ببخشه...

 

 

 

 

 

 

بی تو اما عشق بی معناست٬ می دانی؟

دستهایم تا ابد تنهاست٬ می دانی؟

آسمانت را مگیر از من٬ که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم بی جاست٬ می دانی؟

هر چه می خواهیم٬ آری٬ از همین امروز

از همین امروز مال ماست٬ می دانی؟

گرچه من یک عمر٬ همزاد عطش بودم

روح تو٬ همسایه دریاست٬ می دانی؟

دوستت دارم... همین! یک راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست٬ می دانی؟؟؟

عشق من! بی هیچ تردیدی بمان با من

عشق یک مفهوم بی «اما»ست٬ می دانی؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!! 

 

 

 

 

 

 

 

 تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط عمران در ساعت 16بی خوابی | لینک ثابت